لطیفــه ها و جوک های جالب

تکراری 

معلّم: رضاجان با "تکراری" یه جمله بساز.
رضا: دیشب تلویزیون فیلم سینمایی داشت!!

امتحان ریاضی

پدر از پسرش پرسيد: امتحان رياضي امروزت چه طور بود؟
پسر: يكي از جوابهام غلط بود.
پدر: معلّمتون چند تا سؤال داده بود؟
پسر:پنج تا.
پدر: اين خيلي عاليه، پس بقيّه سؤال ها رو درست حل كردي؟
پسر: نه دیگه، اصلاً وقت نشد به بقيه نگاه كنم..!!

جوراب های لنگه به لنگه

یک همسایه دلسوز دختر کوچولویی را که به مدرسه می رفت، متوقف ساخت و گفت: کوچولو! عجب جوراب های عجیبی به پا کرده ای، یک لنگه قرمز و یک لنگه آبی!

دختر کوچولو با صدای بچه گانه اش گفت:

عجیب تر این که یک جفت مثل همین جوراب ها هم توی خانه دارم!

مهتابی

مادر: پسرم برو مغازه الکتریکی، یک مهتابی بخر!

پسرک به مغازه که رسید، یادش رفت چی باید بگه...

کمی فکر کرد و گفت: آقا ببخشید می شه یک متر لامپ بدید.

تقویم امسال

دانش آموز: آقای فروشنده!

فروشنده با مهربانی گفت: بله پسرم!

دانش آموز: تقویم امسال رو دارید؟

فروشنده: بله چه شکلی می خواهی؟

دانش آموز: اون شکلی که توش تعطیلی زیاد داشته باشه!

انشا

معلّم از دانش آموزان خواست که یک انشا درباره یک مسابقه فوتبال بنویسند. همه مشغول نوشتن شدند جز یک نفر، معلّم از او پرسید: تو چرا نمی نویسی؟

دانش آموز جواب داد:نوشته ام!

معلّم دفتر او را گرفت و نگاه کرد. نوشته بود: به علت بارندگی فوتبال برگزار نخواهد شد!

چهار زانو

معلّم : پسرم ! سلطان حسین چگونه بر تخت سلطنت نشست؟
شاگرد : اجازه آقا چهار زانو.

احتمالات

مردی با کت و پیژامه در خانه نشسته بود .
از او می پرسند : برای چی تو خونه کت پوشیدی؟
می گه : شاید مهمون بیاد.
می پرسن : پس چرا پیژامه پوشیدی ؟
می گه : خب ، شاید نیاد!

بهانه دیر آمدن

علی و حسین هر دو خیلی دیر به کلاس درس رسیدند. وقتی معلّم آنها را دید با عصبانیت پرسید " تا حالا کجا بودین؟"
حسین با ترس و لرز گفت " آقا نزدیکی های صبح، خواب دیدم با یک هواپیما به آمریکا سفر کرده ام به همین خاطر دیر از خواب بلند شدم.
معلّم که خیلی عصبانی شده بود از علی پرسید "تو کجا بودی ؟"
علی گفت " آقا من هم به فرودگاه رفته بودم تا حسین رو بدرقه کنم "

تا كی؟

مادر:حسن!تا كی می خواهی در رفتن به مدرسه لجبازی كنی؟

حسن:تا آخر خرداد ماه!

انشای بی نظیر

معلّم به دانش آموزان گفته بود كه انشایی درباره ی یك خانواده ی فقیر بنویسند.

سوسن كه از خانواده ای ثروتمند بود،چنین نوشت:خانواده ای فقیر در تهران زندگی می كردند.

مادر خانواده فقیر بود. كلفت و نوكر و راننده شان هم فقیر بودند!!...

 

*** با آرزوی بهتــرین ها ***

 شادکام و ســـربلند باشید